همه رفتند؟
مادر صدا می زند...؟رفتند؟
و کودک...کودک دور و بر را که نگاه می کند چیزی نمی بیند.هیچ چیز.همه رفته بودند.برادر ها.پدرش.عمویش.پسر عمو ها.همه رفتند اما کجا؟
مادر از میان دود ها خود را بیرون کشید در حالیکه صورتش به شدت بر افروخته بود و دود سیاهش کرده.سرفه می کرد اونقدر شدید که نزدیک بود برگردونه ...
کودک خودش رو توی بغل مادر انداخت چون فکر می کرد در میان همه اونها که رفتند و او نمی دونه به کجا حالا فقط یک حامی داره.
مادر نمی خواست این حمایت رو از کودکش دریغ کند و همینطور از کودکان دیگر.می دونست توی این دود ...توی این آتش و توی این انفجار وحشتناک که حالا همه رو و حتی آخرین آزیر آمبولانسها رو تا دور دست ها برده بود ممکن است کودکی در گوشه ای یا زیر زمینی از ترس مچاله شده باشد.
مادر حالا فکر می کرد تمام زمین را باید بگردد و تحامی همه کودکانی باشد که همه را از دست داده بودند...
چقدر امسال زینب(س) را می توانست ببیند.او هم تنها حامی بود.تنها حامی روز های امن.(برای بچه ها حمایت نشانه امنیت است)
خورشید را می دیدم که در دریای غروب آسمان شکسته موج برداشته بود.
خورشید در آسمان غروب می کند اما با طلوعی زیبا تر باز می گردد.
آسمان هیچگاه اما غروب نکرد و هیچگاه از همراهی خورشید باز نایستاد.آسمان همه جا درست بالای سر آن همه نگاه چشمان پر حیایش را به زمین دوخته و آن همه ستاره را در خود جا داده بود.
آسمان هنوز هم بالای سر ماست اما قد من کوتاه است و دلم ابری...
من آسمان را از نم باران بو می کنم.ای آسمان کاروانیان را تنها مگذار...
